من ارزو میکنم .........مینویسمشان مثل یک کودک .........
مینویسمشان مثل یک کودک ...اما میدانی اشکال کار اینجاست که من نمیتوانم مثل یک کودک ارزو کنم ...چون توی ذهنم چرا دارم باید و نباید دارم قانون میشناسم ..راههای منطقی و شناخته شده که به جوابهای دلخواه میرسد ...ابهام میدانم چیست ..بی پاسخ ماندن پرسش را تجربه کرده ام ...را های مالوف را میروم و مهمتر از همه می ترسم از اینکه شاید نشود ..
میدانی کودک هیچ کدام از اینها را نمیداند پس
ارزو میکند و دریافت میکند ..او چیزی را میداند که من نمیدانم .. او اعتماد میکند ..با چشم های بسته روی طناب نازک راه میرودچون اعتماد دارد به کسی که گفته دستهایش اورا از افتادن محافظت میکند ...............
اخ که دلم میخواست کودک باشم ..میدانی راه فراری نیست یا باید تمام باورها را بشکنیم و از نو بسازیم و شجاع باشیم ...یا تا ابد در این جهان خود ساخته و محدود زندگی کنیم و قواعد را دنبال ..غصه نخور همیشه که بی جواب نمی مانیم مرزها را نمیتوانیم بشکنیم هرگز .............
راستی به تو گفته بودم چقدر قابل تحسین هستی ......اگر نگفته بود حالا بشنو
یک وقتهایی دلم می خواهد جدا شوم از همه چیز از همه چیزهایی که به انها خو گرفته ام و عادت من شده اند اما نمیشود میدانی چرا .....چون زندگی را همین خو گرفتن ها و عادت ها شکل داده ..حداقل بخش عظیمی از ان را ..اگر همه را حذف کنی معنایی بزرگ از زندگی کم میشود ..و انوقت نمیدانم چه میشود جایی که هیچ دلبستگی نباشد که نگرانت کند هیچ وابستگی نباشد که پایبندت کند ..هیچ مکانی نباشد که به ان تعلق خاطر داشته باشی هیچ خانه ای که از ان تو نباشد که شیشه هایش را براق و روشن دوست داشته باشی ....هیچ ..هیچ ..میدانی مرا یاد مرگ میاندزد ..نه نه ازرده نشو .................نمی خواهم خاطر نازک را مکدر کنم ...و البته شاید مرگ چیزه بدی نباشد چه کسی برگشته و گفته ...؟..............حال و هوای عید را به خانه ات اورده ای ؟ بیاور که بهار در راه است به سرمای این روزها فکر نکن درختان ابستن شکوفه اند و زودتر از انکه فکرش را بکنی متولد میشو ند بر شاخه درختان ..شیشه هارا پاک کن بگذار روشنی سال نو به درون خانه بیاید خانه زمستان را از سر گذرانده بیش از تو در انتظار بهار است و یادت باشد لحظه ها کوتاه است ....نگو تلخ میگویم ..نه جان جانان ..این یک حقیقت است و به باور من و تو کاری ندارد ....لحظه ها کوتاه است خیلی کوتاه ............
باید با خوشی های کوچک زندگی را بسازیم . میدانی این یکی از همان چیزهایی است که میخواهم پسرم بیاموزد ..باید این برگ دفتر را پر کنیم از هر انچه دوست داریم و اراممان میکند کسی چه می داند چند ورق مانده تا پایان دفتر ..نباید ترسید نه نه نترس زندگی خیلی ساده تر و غیرقابل پیش بینی تر از اینها است که بخواهی بترسی ..این هویت زندگی است که اگر با ان سازگار شوی با تو راه می اید و تو را به هر کجا که بخواهی میبرد .........................
غصه فردا را نخور شاید هرگز فردایی نباشد ..تا میتوانی زندگی کن بخند و برای فردا کار کن .میدانی امروز یاد چه افتادم یاد دخترک مو گربه ای و پروانه ابی ...............یاد کودکی ام .....اه ه ه چقدر از من دور شده .....اما میدانی سال نو میتواند بهانه ای باشد برای یاد اوری کودکی و کودکی کردن میدانی برای همین من همیشه دوست دارم سال نو رخت و لباس نو بخرم..
مرا که میشناسی نمیگویم برو همه را ببخش و با کسی اگر قهری اشتی کن .نه من این شعار ها را نمیدهم ..میگویم برو شاد باش شادی کن و اگر بخشیدن و اشتی کردن عمیقا شادت میکند چرا که نه ..نه بخاطر پایبندی به اصول اخلاقی که بخاطر پایبندی به وجود بی نظیر خودت....
می دانی دلم میخواست جها نگرد بودم ..گفته بودم به تو ؟ نه ..
یک جهانگرد تنها ..اواره ...نه اواره کلمه مثبتی نیست ...رها ....رها ..در پهنه جهان ....................... راستی درد ها پاک میشوند ...سروش غیب میگوید..
بگذریم
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
پسرم ..عشقم ............امیدم ................شادی قلبم ...........دوستت دارم خیلی خیلی خیلی ...نه نمیفهمی حالا .تو یک تکه از منی نه .........تو تمام منی ..........دوستت دارم و بیشتر............. عاشقت هستم ........مادر کاملی نیستم گاهی عصبانی میشوم... با تو خیلی بازی نمیکنم .....اما دوستت دارم ...کاش بهتر بودم سعی میکنم باشم ...........وجود تو شایسته بهترین است ...........کاش بودم .............چه کردم... تو را اوردم به این دنیا تا فقط خودم مادر باشم ...خودخواهی است ...خسته هستم .گاهی فکر میکنم کاش می توانستم فقط مال تو باشم ...فقط پیش تو باشم همه وقتم را تا کوچکی فقط صرف تو کنم .....کاش میتوانستم .زندگی برایم با این شکل پیش نرفت ..سعی کردم تو راحت باشی ..کاش میتوانستی انقدر حرف بزنی که بگویی مامان این ساعاتی را که تو نیستی ..من راحتم خوش میگذرد. خانم ...خیلی خوب است دوستش دارم خوشحالم که پیش من است خ.وشحالم که امده پیش من ..مامان نگران من نباش من خوبم من خوبم خوب خوب خوب
کسی چه میداند فردا چه می شود و انسان به امید زنده است ....
میدانی من اینجا را دوست ندارم من این خط خطی های قرمز را دوست ندارم ..روی سنگ فرش خیابانها روی صفحه تلویزیون ..همین جا در این دنیای مجازی ..میدانی همه خودشان را می زنند به کو چه علی چپ ..چرا؟ چون تمام راههای دیگر بسته است و تنها کوچه ای که میرسد به چهار راه اب و نان و خواب و نفس همین کوچه است ...کاش میشد من هم دلم را خوش میکردم..
میدانم که اینجا هیچ قانونی معنا ندارد می دانم که خانه خانه ای روی اب است ...میدانم شاید فردا که بیدار میشوم روزی باشد که مرا بیاد هفت سالگیم می اندازد .میدانم کودکم باید تجربه های مرا تجربه کند اینجا و من چیزه دیگری ندارم برایش ..توی خیابان راه میروم و مردم را سیر تماشا میکنم .....گیجم .
بروم؟ از کنار کسانی که دوستشان دارم بروم ؟ زندگی آن دورها دور از کسانی که دوستشان داری چه معنایی دارد ..از تو می پرسم پاسخ نمی دهی ..لبخند میزنی بعد میگویی تو میدانی بدون ترس زندگی کردن یعنی چه؟
میدانی من این زن و مرد را دوست دارم..همین ها که میگویی جنایت کردند و مارا ساختند و به این دنیا دعوت کردند..تفاهم نداریم ..بعضی افکارشان را دوست ندارم ..حرفهایشان را ..کار هایشان را اما ...وقتی برای هیچ کاری حسی ندارم دیدنشان شادم میکند ..میدانی درخت را باید از ریشه اب بدهی وگرنه هر چه اب روی برگهایش بریزی تازه نمیشود............................................................................................روزگار پیری چه کسی دستشان را بگیرد من که نباشم ..چه کسی غمخوارشان باشد...
کودکم که شادشان میکند ...کودکم را ببرم از پیششان محرومشان کنم از دیدنش پدرم را چه کنم که عاشق این پسرک است ...می ایم اما همیشه یادت باشد عذاب وجدان را برای همه عمرم می خرم با این امدنم ..دلم تنگ است تنگ ...من دارم چه میکنم کجا میروم ..من نمی توانم بگویم خداحافظ ..حتی اگر قرار باشد هفت روز طول بکشد....چرا تو نمیفهی مرا ...میدانم چرا چون از دلتنگی برای عزیزانت عبور کردی و انها هم عبور کردند.....من اما نه ...خسته هستم و از امروز دلم تنگ است ...........................
یک دوره پر فشار را گذروندم البته برای من ها نه برای هر کسی. من مثل اینکه خیلی کمتر از اونی بودم که محاسبه کرده بودم یک ماهی بود که نگران سلامتی مادرم بودم ..توی خونه خیلی کار می کردم و تحمل بی نظمی نداشتم تو دلم از دست حرفای بعضی ها خیلی خیلی حرص میخوردم مدام میریختم توی خودم یک ما هی بو د ورزش را با فشار شدید شروع کرده بودم روزی یک ساعت برای منی که اصلا ورزش نمیکردم اونم هر روز انگار زیاد بود چون خیلی زود هم فشارشو بردم بالا و اصولی نرفتم جلو ..یک مدت خیلی نگرانی برای همسرم هم داشتم.شب به زور قهوه تا ساعت سه یا چهار بیدار میموندم و زبان میخوندم چون در طول روز اصلا نمیشه با بچه اصلا ......صبح هم نمیتوانستم بخوابم چون پسرک زود بیدار میشه و من خوابم شش ساعت بیشتر نبود ...یک مدت با نیروی تمام همه چیزو پرفکت نگهداشته بودم اما خب یکدفعه قلبم درد گرفت و ....خلاصه چیز ه خطر ناکی نیست و اما فعلا ورزش تعطیل ..شب بیداری تعطیل خواب کم تعطیل ....و .........
نشد دیگه بر نامه ورزشم که خیلی دوستش داشتم تعطیل شد تازه همه میگن تو وسواس داری رو هیکلت خوبی اما وسواس گرفتی ...........همش خستم و مودم امده پایین و ....
هر جای زندگی یکجور خوشه این مونولوگ را توی یه سریال شنیدم ..راستم میگه یک موقعی همین که روز رو اروم سپری کنی کافیه یک روزیم از همه روزهای اروم خسته میشی .....سال پیش این موقع من همش تو گذشته سیر میکردم بستن چشمام و رفتن به گذشته برام عالی بود اما امروز نه ........دارم امروز رو میسازم و برای فردا کاری میکنم ..گذشته خیلی خوبه گذشته خودمو میگم ..خیلی ساده و دوست داشتنی مثل حس یه تازه عروس که از چیدن میز شام لذت میبره از مرتب روتختی کیف میکنه ..از اویزون کردن لباس های شسته توی کمد لذت میبره اصلا لذت میبره بشینه خو.نه زندگیشو تماشا کنه و هی کیف کنه ................ ...اینده ....چیزی که من این روزها بهش فکر می کنم و میخوام جور دیگه ای باشه جور دیگه ای باشم نه ادامه این کسی که هستم.الان دوست دارم به خونه برسم تا دیدن نظم و ارامشش لذت ببرم ..از دیدن قد کشیدن پسرم لذت میبرم ..مدام مراقب سلامتی اطرافیانم هستم ..به زور اینو میفرستم چکاپ به زور اونو راضی میکنم بره ویزیت بشه برای رعایت کردن رژیم غذایی این دست می زنم برای اون سوت میزنم ...ساپورت روحی میدم به اطرافیان ..دوست دارم تجربه همین سی و یک سال بدم به کسی که حتی سه چهار سال از من .کوچیک تره..دوست دارم کسی رو شاد کنم ..برای مامانم هی کادو میخرم ..برای نگرانیاش غصه میخورم ..از دست پسرم خسته میشم و باز مامان خوبی می مونم .. مراقب هیکلم هستم میرم دکتر پوست که بگه چیکار کنم پوستم خوب بمونه ....ورزش میکنم تو خونه شکم درد میگیرم از درازو نشست .....بعضی ادمها را دوست ندارم و I am not going to
یعنی نمیخوامم دوست داشته باشم ..بعضی را دوست دارم و تا ابد دوست خواهم داشت ..بعضی را الان دوست دارم نمیدانم بعدا چی میشه!!!!
درس می خوانم قهوه میخورم بیدار میمونم درس می خونم ..خسته میشم ..اما ادامه میدم .....توی هوای خنک راه میرم مثل یک ادم خیلی مهم که یه کار خیلی مهم داره شال قرمزمو میاندازم دور گردنم و محکم راه میرم دور دورا رو نگاه میکنم سر مو میگیرم بالا با یک لبخند محو روی صورتم راه میرم از سر درد و سینوزیت نمیترسم و میزارم باد خنک بخوره به پوستم تا تازه بشم ..میرم کلاس و میام سر راه یه چیزی برای خونه میخرم ..هنوز خودمو خیلی نقد میکنم..متاسفانه ...اما حالم خوبه ..با پسرم بازی میکنم .سر به سرش میزارم از این زبون نصفه نیمش لذت میبرم ....................
میدونی الان من اینم ..می تونم بگم قبلا هم چی بودم ..اما اونیکه مهمه اینه که من ادم خاصی نیستم یعنی هیچ وقتم نبودم یک ادم فوق معمولیم با دغدغه های خیلی معمولی و زندگی معمولی ..اما همیشه دوست داشتم ادم خاصی باشم نه تو نوجونی ها نه وقتی بزرگ شدم ..وقت تفاوت ایده ال و حقیقت را فهمیدم بازم از معمولی بودن خوشم نمیامد ..الانم از معمولی بودن خوشم نمیاد ...شاید یک علتی که خودمو خیلی نقد میکنم هم همینه هنوز نپذیرفتم که من یک ادم معمولیم نه یک هیرو نه یه فرشته مهربون ..نه یه نابغه ....من همینم ..............................
اینجای زندگی منم اینه ..
I am trying to do my best and I will
دختر ها و پسر های جوان هرگز با کسی غیر از همشهری خود ازدواج نکنید مرا باور کنید ..باور کنید تفاو ت های فرهنگی مسئله ساز است باور کنید اغلب مردم شهر های دیگر غیر از تهران فکر بسیار بسته ای دارند(نگفتم همه گفتم اغلب) .فکر نکنید همین که من و این ادم هم فکریم کافی است نه کافی نیست حقیقت این است که کافی نیست حقیقت این است که ما ایرانی هستیم خانواده محور هستیم خواه ناخواه خانواده وتفکر خا نواده همسر شما روی زندگی شما اثر میگذارد.....ریشه ها را هم فراموش نکنید یک ادم هرچقدر هم که عوض شود ریشه اش در خاکی است که نخست در ان کاشته شده و شکل گرفته ..من یاصراحت میگویم..بدترین شکل ازدواج ازدواج یک نفر اهل تهران با کسی از یک شهر دیگر است ..مردم شهر های مختلف تفکرات متفاوت و بد و خوب های متفا وتی دارند اما این تفا وت بین مردم تهران و شهر های دیگر خیلی خیلی بیشتر و پر رنگ تر است ..گزینه های فرهنگی مشترک بین دو نفر از دو شهرستان متفاوت خیلی بیشتر از گزینه های مشترک بین فردی از تهران و فردی از یک شهرستان است ..
باور کنید در زندگی چیزی بیشتر از ارامش و اسودگی مهم نیست ..چه فایده دارد با کسی زندگی کنید که عاشق خودش هستید عاشق شماست اما تفا وت های فرهنگی و خانوادگی همیشه ارامش شما را برهم میزند .ازدواج یعنی ورود به یک خانواده یک قوم وقبیله وشاید یک شهر یک سری اداب ورسوم و خوب و بد وباید و نباید ..
نه فقط تعهدی برای یک زندگی همیشگی و سرشار از عشق و اعتماد با یک انسان ..نمیشود پیشینه یک ادم را حذف کرد ..ازدواج در ایران معنای وسیعی دارد و از ان جهت که در کشور ا هنوز هم مرد سالاری وجود دارد هنوز هم قدرت بیشتر با مردان است هنوز هم قانون مدافع مردان است اغلب اوقات این زن است که باید تابع باشد باید برود از ان خانواده جدید بشود با تفکرات و فر هنگ خاص خودش ..پس نتیجه این میشود که درا ین جور ازدواج ها اغلب این زنان هستند که بیشتر اسیب میبینند که باید تحمل کنند که باید سعی کنند جوری باشند که پذیرفته شوند ..باید به فکر حفظ زندگی خانوادگی شان باشند ....بد نیست اینجا درباره تفکر اغلب مردم شهرستانها در باره تهران و تهرانی ها بگویم ..اغلب تهرانی را مردم بی بند و بار و ازادی میدانند ..شهر را پر از فساد میدانند دختران تهرانی را نا جور و ناسالم میدانند که میشود دربارشان به همه چیز شک کرد و باید پاکی و درستی شان ثابت شود .....باید اعتراف کنم نمیدانم درباره پسران تهرانی چه میگویند اما از انجا که در فرهنگ گند ایرانی مردها مجاز هستند همیشه زنها همیشه ممنوع ..از انجا که همیشه برای زنها حرف درست میشود نه مردها از ان جا زن باید نکند و مرد اگر هم کرد مرد است و اینها ..!!!خیلی در باره مردان حرفی نمیرنند ..ها یادم ادم اگر چیزی بگویند این است بی غیرت هستند و اهل کلاه گذاشتن سر دیگران و زرنگ بازی در اوردن و شارلاتان بازی...!!
البته که همه مردمی که در تهران زندگی میکنند هم قواعد یکسانی ندارند و اینجا هم امیخته ای شده از فرهنگ ها ی مختلف اما نمیشود نادیده گرفت زندگی در یک محل جغرافیایی یکسا ن با قوانین شهری مسائل قا نونی یکسان با مشکلات و و جو یکسان حاکم بر شهر و امکانات و محدودیتهای یکسان خود به خود فرهنگ یکسان ومشابهی را ایجاد میکند که مردم یک منطقه مثل همین تهران پیرو ان میشوند ..و این هما هنگی است که بین مردم ایجاد میشود.. کم یا زیاد ...خلاصه تهرانی ها با همشهری خودتان ازدواج کنید که فرهنگ مشابهی با شما داشته باشد ..باور کنید انتخاب کسی از شهر دیگری خیلی منطقی نیست ..